تبلیغات
دهسرخ - مصلی امام رضا(ع) و زمزم رضوی - امامزاده -

دهسرخ - مصلی امام رضا(ع) و زمزم رضوی - امامزاده -
تفریحی و زیارتی
نویسندگان
نظر سنجی
با نگاه كارشناسانۀ خود مارا در این نوشتار یاری كنید






معجزات و کرامات امامزاده سید عبد العزیز


کرامت اول:

یکی از اهالی روستا نقل می کند دختر دوم من که آن زمان 3/5 الی 4 سال بیشتر نداشت در حالی که مشغول بازی بوده عقب عقب میره و داخل دیگ شیر که بالای اجاق بوده می افتد و بچه پاهایش از زانو تا نیمه کمر میسوزد که قسمت پهلوی بچه که در اطراف بالای دیگ گیر می کند به شدت به لبه های دیگ می سوزد، این بچه را ما در آن زمان یعنی حدود 25 سال پیش هر دو روز یک بار برای معاینه و باز بست کردن باندها با وانت به مشهد می آوردیم بعد از دو ماه به خاطر سوخته گی زیاد در پهلو این بچه رو دکترها جواب کردن چون قسمت پهلو خیلی سوراخ شده بود طوری که موقع تنفس بچه روده ها دیده می شد و بخیه هم امکان نداشت دکترها گفتن دیگه کاری از دست ما ساخته نیست  بچه را ببرید خونه تا هر موقع که می خواد زنده باشه تو خونه باشه! فقط گفتن کاری که از شما بر میاد اینه که قسمتهای سوخته را تمیز نگه دارید حالا شانستان خود به خود گوشت بالا داد، که این دست ما نیست دست خداست. ما بچه را اوردیم روستا با دقت زیاد از این بچه مراقبت کردیم که کم کم از گوشه های سوراخ گوشت روئید این سوراخ بسته شد اما دکترها گفته بودند این بچه اگر خوب بشه فلج میشه نمتونه از جاش بلند بشه! و همینطور هم شد که این بچه دیگه نمی تونست بلند بشه یا اینکه بنشینه و یا راه بره  فلج شده بود که بچه رو با دست بالا پایینش می کردیم و کمکش می کردیم تا بنشیند.  یک روز خانمم با یکی از زنهای همسایه این بچه رو میارن امازاده درازش میکشونن شروع میکنن نماز و دعا و گریه و زاری و شفای بچه را از خدا و امامزاده میخوان، که یک دفعه این زن همسایه میبینه بچه بلند شد به خانم من میگه بلند شو بلندشو بچه ات خوب شد! و همانجا بچه با پای خودش خونه میره ! از همان روز که بلند شد دیگه کاملا خوب شد و دیگه خبری از فلجی این بچه نبود.   



معجزات و کرامات امامزاده سید عبد العزیز



کرامت دوم:

یکی از اهالی روستا به نام حسین جمعه پور نقل می کند که روزی با نیسانم از مشهد به سمت دهسرخ حرکت کردم در حالی که 20 پاکت سیمان برای امامزاده بار داشتم نرسیده به پلیس راه مشهد نزدیک پمپ بنزین متوجه سیاهی غیر طبیعی جاده شدم بلافاصله متوجه شدم که آن قسمت جاده خیسه، و لکّۀ ابری انجا باریده بود و آن قسمت به خاطر رفت وآمد ماشینهای گازوئیل و نفت بسیار لغزنده بود تا خواستم عکس العمل نشان بدم سرعتم را کم کنم همینکه اشاره به ترمز کردم ماشین شروع کرد در جا به دور خودش چرخیدن به طوری که پاکتهای سیمان توی ماشین به حرکت درآمدند در آن لحظه که بسیار ترسیده بودم و انواع بلاها رو پیش خودم مجسم کردم یکدفعه متوسل شدم به آقا سید العزیز و صدا زدم یا سیدالعزیز. ماشین بعد از سه مرتبه دور خودش دور زدن به آرامی کنار جاده ایستاد اصلاً باورم نمی شد هر لحظه احتمال چپ شدن ماشین یا اینکه وسیلۀ دیگری به ما بزند رو می دادم آخر آن زمان جاده دوطرفه و کم عرض بود مثل الان که عریض است و وسطش بلوکه گذاشتن نبود. حتی یکی از اهالی که داخل ماشین من بود شال سرش باز شده بود و دور گردنش ریخته بود. ومن این رو یکی از معجزات سید عبد العزیز می دانم.


معجزات و کرامات امامزاده سید عبد العزیز


کرامت سوم:

زائری برای زیارت امامزاده ماشین شان را در سر بالائی امامزاده نگه میدارند و به زیارت میروند که ماشین یک دفعه راه می افتد و مسیر طولانی را به سمت پایین می رود و در آخر ازپرتگاهی دو متری به پایین می افتد و به یک در خت گردو بر خورد میکند و درخت گردو میشکند و ماشین می ایستد از کرامات امامزاده این بود که اطراف جاده همه اش پر تگاه بوده و این ماشین در مسیر حرکت، جاده را پیموده و انحراف پیدا نکرده، و آخر با پرت شدن ماشین به درّه و بر خورد با درخت و شکستن درخت این ماشین هیچ عیبی نمی بیند بطوری که وقتی با تراکتور ماشین را بالا میکشند این زائر با همان ماشین به وطن خود بر میگردد .

کرامت چهارم:

یکی از اهالی روستا که با تراکتور خود از جادّه پرشیب امامزاده به سمت پایین می آمده در قسمتی از راه که قصد گردش به راست را داشته به خاطر سرعت بالا و پیچ تند جاده  تراکتور به داخل پرتگاه سقوط میکند به طوری که به گفته خود راننده و اهالی روستا تراکتور دو ملّاق می زند و سقف تراکتور از بین می رود مردم وقتی برای نجات جان راننده میان به سمت حادثه می بینند که راننده سالم سالم است ، که در انجا راننده نقل میکند همین که متوجه شدم دارم سقوط میکنم یک آقا سیدی منو به بغل گرفت و گفت اصلا نترس! وقتی به خودم آمدم دیدم که با آن سقوط عجیب  من هیچ آسیبی ندیدم،حال مردم و این راننده این اتفاق را از معجزات و کرامات امامزاده سید عبدالعزیز می دانند.

کرامت پنجم :

در زمانهای قدیم که راه زنان به کاروانها و روستاها حمله میکردند فردی به نام مختار خان نقل می کرده که من چندین بار تصمیم گرفتم که برای دزدی به روستا حمله کنم تاسر گردنه روستا هم می آمدم اما به همین محل که می رسیدم دل درد شدیدی می شدم و بر میگشتم ، و مردم این را از كرامات امامزاده سید عبدالعزیز می دانند.

کرامت ششم:

یکی از اهالی روستا در زمانی که در کارخانه قالی بافی کار میکرده  به شدّت مریض می شود  که مریضی آن دو سال به طول  می انجامد، بعد نذر امامزاده میکند که اگر مریضی اش خوب شود سماور زغالی اش را به امامزاده هدیه کند که شب خواب می بیند شفا یافته و بعد از آن شب مریضی  اش خوب می شود که چهل سال دیگر  در این دنیا زندگی می کند.

کرامت هفتم:

یکی از خادمین امامزاده نقل میکند روزی شخصی به من مراجعه کرد و گفت که این پنج هزار تومان را بگیر برای امامزاده نذر کردم. من خانمم مریض بوده از ناحیه پا که( یا پادرد شدیدی داشته و یا اینکه پایش فلج بوده) و به هر دکتری که رفتم نتیجه ای نداشته ، یک شب خانمم من را صدا زد، جواد ! جواد ! بلند شو، گفتم چی شده!؟ گفت حالم خوب شده شفا یافتم. گفتم چی میگی واضح بگو !؟ گفت که در عالم خواب یک سیدی آمد بالا ی سرم حالم را پرسید گفتم آقا نمی توانم بلند شوم پاهام خیلی درد می کنه که سید گفت بلند شو پاهات خوب شد آن نذر های قبلیت را اداء کن و یک چیزی هم ببر بده به امامزاده دهسرخ، من امامزاده دهسرخیم .   




[ یکشنبه 16 خرداد 1389 ] [ 09:26 ق.ظ ] [ محمد جمعه پور ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

پیام شما در www.zamzamerazavi.ir

//pcjava.persiangig.ir/random/Mg60.js"> ; کد پخش زنده قیمت طلا
معجزات و کرامات امامزاده سید عبد العزیز


کرامت اول:

یکی از اهالی روستا نقل می کند دختر دوم من که آن زمان 3/5 الی 4 سال بیشتر نداشت در حالی که مشغول بازی بوده عقب عقب میره و داخل دیگ شیر که بالای اجاق بوده می افتد و بچه پاهایش از زانو تا نیمه کمر میسوزد که قسمت پهلوی بچه که در اطراف بالای دیگ گیر می کند به شدت به لبه های دیگ می سوزد، این بچه را ما در آن زمان یعنی حدود 25 سال پیش هر دو روز یک بار برای معاینه و باز بست کردن باندها با وانت به مشهد می آوردیم بعد از دو ماه به خاطر سوخته گی زیاد در پهلو این بچه رو دکترها جواب کردن چون قسمت پهلو خیلی سوراخ شده بود طوری که موقع تنفس بچه روده ها دیده می شد و بخیه هم امکان نداشت دکترها گفتن دیگه کاری از دست ما ساخته نیست  بچه را ببرید خونه تا هر موقع که می خواد زنده باشه تو خونه باشه! فقط گفتن کاری که از شما بر میاد اینه که قسمتهای سوخته را تمیز نگه دارید حالا شانستان خود به خود گوشت بالا داد، که این دست ما نیست دست خداست. ما بچه را اوردیم روستا با دقت زیاد از این بچه مراقبت کردیم که کم کم از گوشه های سوراخ گوشت روئید این سوراخ بسته شد اما دکترها گفته بودند این بچه اگر خوب بشه فلج میشه نمتونه از جاش بلند بشه! و همینطور هم شد که این بچه دیگه نمی تونست بلند بشه یا اینکه بنشینه و یا راه بره  فلج شده بود که بچه رو با دست بالا پایینش می کردیم و کمکش می کردیم تا بنشیند.  یک روز خانمم با یکی از زنهای همسایه این بچه رو میارن امازاده درازش میکشونن شروع میکنن نماز و دعا و گریه و زاری و شفای بچه را از خدا و امامزاده میخوان، که یک دفعه این زن همسایه میبینه بچه بلند شد به خانم من میگه بلند شو بلندشو بچه ات خوب شد! و همانجا بچه با پای خودش خونه میره ! از همان روز که بلند شد دیگه کاملا خوب شد و دیگه خبری از فلجی این بچه نبود.   



معجزات و کرامات امامزاده سید عبد العزیز



کرامت دوم:

یکی از اهالی روستا به نام حسین جمعه پور نقل می کند که روزی با نیسانم از مشهد به سمت دهسرخ حرکت کردم در حالی که 20 پاکت سیمان برای امامزاده بار داشتم نرسیده به پلیس راه مشهد نزدیک پمپ بنزین متوجه سیاهی غیر طبیعی جاده شدم بلافاصله متوجه شدم که آن قسمت جاده خیسه، و لکّۀ ابری انجا باریده بود و آن قسمت به خاطر رفت وآمد ماشینهای گازوئیل و نفت بسیار لغزنده بود تا خواستم عکس العمل نشان بدم سرعتم را کم کنم همینکه اشاره به ترمز کردم ماشین شروع کرد در جا به دور خودش چرخیدن به طوری که پاکتهای سیمان توی ماشین به حرکت درآمدند در آن لحظه که بسیار ترسیده بودم و انواع بلاها رو پیش خودم مجسم کردم یکدفعه متوسل شدم به آقا سید العزیز و صدا زدم یا سیدالعزیز. ماشین بعد از سه مرتبه دور خودش دور زدن به آرامی کنار جاده ایستاد اصلاً باورم نمی شد هر لحظه احتمال چپ شدن ماشین یا اینکه وسیلۀ دیگری به ما بزند رو می دادم آخر آن زمان جاده دوطرفه و کم عرض بود مثل الان که عریض است و وسطش بلوکه گذاشتن نبود. حتی یکی از اهالی که داخل ماشین من بود شال سرش باز شده بود و دور گردنش ریخته بود. ومن این رو یکی از معجزات سید عبد العزیز می دانم.


معجزات و کرامات امامزاده سید عبد العزیز


کرامت سوم:

زائری برای زیارت امامزاده ماشین شان را در سر بالائی امامزاده نگه میدارند و به زیارت میروند که ماشین یک دفعه راه می افتد و مسیر طولانی را به سمت پایین می رود و در آخر ازپرتگاهی دو متری به پایین می افتد و به یک در خت گردو بر خورد میکند و درخت گردو میشکند و ماشین می ایستد از کرامات امامزاده این بود که اطراف جاده همه اش پر تگاه بوده و این ماشین در مسیر حرکت، جاده را پیموده و انحراف پیدا نکرده، و آخر با پرت شدن ماشین به درّه و بر خورد با درخت و شکستن درخت این ماشین هیچ عیبی نمی بیند بطوری که وقتی با تراکتور ماشین را بالا میکشند این زائر با همان ماشین به وطن خود بر میگردد .

کرامت چهارم:

یکی از اهالی روستا که با تراکتور خود از جادّه پرشیب امامزاده به سمت پایین می آمده در قسمتی از راه که قصد گردش به راست را داشته به خاطر سرعت بالا و پیچ تند جاده  تراکتور به داخل پرتگاه سقوط میکند به طوری که به گفته خود راننده و اهالی روستا تراکتور دو ملّاق می زند و سقف تراکتور از بین می رود مردم وقتی برای نجات جان راننده میان به سمت حادثه می بینند که راننده سالم سالم است ، که در انجا راننده نقل میکند همین که متوجه شدم دارم سقوط میکنم یک آقا سیدی منو به بغل گرفت و گفت اصلا نترس! وقتی به خودم آمدم دیدم که با آن سقوط عجیب  من هیچ آسیبی ندیدم،حال مردم و این راننده این اتفاق را از معجزات و کرامات امامزاده سید عبدالعزیز می دانند.

کرامت پنجم :

در زمانهای قدیم که راه زنان به کاروانها و روستاها حمله میکردند فردی به نام مختار خان نقل می کرده که من چندین بار تصمیم گرفتم که برای دزدی به روستا حمله کنم تاسر گردنه روستا هم می آمدم اما به همین محل که می رسیدم دل درد شدیدی می شدم و بر میگشتم ، و مردم این را از كرامات امامزاده سید عبدالعزیز می دانند.

کرامت ششم:

یکی از اهالی روستا در زمانی که در کارخانه قالی بافی کار میکرده  به شدّت مریض می شود  که مریضی آن دو سال به طول  می انجامد، بعد نذر امامزاده میکند که اگر مریضی اش خوب شود سماور زغالی اش را به امامزاده هدیه کند که شب خواب می بیند شفا یافته و بعد از آن شب مریضی  اش خوب می شود که چهل سال دیگر  در این دنیا زندگی می کند.

کرامت هفتم:

یکی از خادمین امامزاده نقل میکند روزی شخصی به من مراجعه کرد و گفت که این پنج هزار تومان را بگیر برای امامزاده نذر کردم. من خانمم مریض بوده از ناحیه پا که( یا پادرد شدیدی داشته و یا اینکه پایش فلج بوده) و به هر دکتری که رفتم نتیجه ای نداشته ، یک شب خانمم من را صدا زد، جواد ! جواد ! بلند شو، گفتم چی شده!؟ گفت حالم خوب شده شفا یافتم. گفتم چی میگی واضح بگو !؟ گفت که در عالم خواب یک سیدی آمد بالا ی سرم حالم را پرسید گفتم آقا نمی توانم بلند شوم پاهام خیلی درد می کنه که سید گفت بلند شو پاهات خوب شد آن نذر های قبلیت را اداء کن و یک چیزی هم ببر بده به امامزاده دهسرخ، من امامزاده دهسرخیم .   




[ یکشنبه 16 خرداد 1389 ] [ 09:26 ق.ظ ] [ محمد جمعه پور ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آرشیو مطالب
موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

پیام شما در www.zamzamerazavi.ir

//pcjava.persiangig.ir/random/Mg60.js"> ; کد پخش زنده قیمت طلا
[ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ]